
یاران حضرت مهدی(عج) چه ویژگی هایی دارند؟! شاید این سؤال را بارها شنیده باشید اما چقدر درباره آن تأمل نمودیم و سعی کردیم خصال یاران مهدی(عج) را به دست آوریم؟
خصال یاران حضرت مهدی(عج)
یاران حضرت مهدی(عج) از صنف و نژاد خاصی نیستند، بلکه از گروهها و نژادهای مختلف و از سراسر جهان هستند. حضرت در سن جوانی ظاهر می شوند و یاران ایشان نیز بیشتر جوانان پرتحرک و پرنشاط هستند.
زنان نیز در این نهضت بزرگ جایگاه شکوهمند و حضوری فعال خواهند داشت.
عدد یاران
امام صادق(علیهالسلام) عدد یاران حضرت مهدی(عج) را سیصد و سیزده نفر ذکر کرده اند:
«گویا می نگرم قائم را بر منبر کوفه و سیصد و سیزده نفر یارانش را که پیرامونش گرد آمده اند به شماره اهل بدر»
یاران مهدی(عج) مردان عبادت و نیایش، شیران روز و نیایش گران شب هستند، آن هم نیایشی عارفانه و پاکبازانه. روح بندگی و راز و نیاز با جانشان آمیخته و همواره خود را در محضر خدا می بینند....
در برخی از روایات یاران امام زمان(عج) ده هزار نفر یاد شده و تا آنان گرد نیایند قیام صورت نمی گیرد. ابی بصیر از امام صادق(علیهالسلام) نقل می کند که آن حضرت فرمود: «تا حلقه کامل نگردد، قائم خروج نمی کند. گفتم کامل شدن حلقه به چند نفر است؟ فرمود: ده هزار نفر.»
این دو دسته روایات با هم تعارض ندارند بلکه در طول یکدیگرند و در مجموع نشانگر سیر تشکیل یارانند: سیصد و سیزده نفر نخستین گروندگانند و به عبارتی فرماندهان و وزیران امام هستند که با گردآمدن این گروه دعوت آغاز می گردد و سپس با انتشار خبر ظهور ده هزار نفر که ستون های اصلی نیروهای انقلاب را تشکیل می دهند، به سرعت به امام می پیوندند.
همه رهبران و مصلحان الهی برای رسیدن به درجه شایستگی همراهی باید دارای ویژگی هایی باشند که عبارتند از:
خداجویی:
خداجویی و توحید سرلوحه عقاید و خصال یاران مهدی(عج) است. آنان خدا را به شایستگی شناخته و همه وجودشان غرق جلوه نور ایزدی است. شوق دیدار محبوب، دل هایشان را به وجد آورده و در اشتیاق وصل او، شب و روز نمی شناسند. امام صادق(علیهالسلام) درباره آنها می فرماید:
مردانی که گویا دل هایشان پاره های آهن است... غبار تردید در ذات مقدس خداوند، خاطرشان را نمی آلاید... همانند چراغ های فروزانند، گویا دل هایشان نورباران است. از ناخشنودی پروردگارشان هراس دارند، برای شهادت دعا می کنند و آرزومند کشته شدن در راه خدایند.
عبادت و بندگی:
یاران مهدی(عج) مردان عبادت و نیایش، شیران روز و نیایش گران شب هستند، آن هم نیایشی عارفانه و پاکبازانه. روح بندگی و راز و نیاز با جانشان آمیخته و همواره خود را در محضر خدا می بینند، به بیان امام باقر(علیهالسلام): گویا قائم و یارانش را در نجف اشرف می نگرم توشه هایشان به پایان رسیده و لباس هایشان مقدس گشته است، جای سجده بر پیشانی هایشان نمایان است شیران روز و راهبان شب اند.
شجاعت:

یاران مهدی(عج) دل هایی چون پولاد دارند و از انبوه دشمن هراسی به دل راه نمی دهند. ایمان به هدف همه وجودشان را تسخیر کرده و عشق به خاندان پیامبر به بازوانشان قدرت بخشیده است. شجاعت بی نظیرشان ترس را بر دل های مستکبران چیره ساخته آنچنان که پیشاپیش راه گریز پیش می گیرند. امام باقر(علیهالسلام) در توصیف شجاعت آنها می فرمایند:
دل هایی چون پولاد دارند. از هر سو تا مسافت یک ماه راه، ترس بر دل های دشمنان سایه می افکند.
یاران حضرت مهدی(عج) از صنف و نژاد خاصی نیستند، بلکه از گروهها و نژادهای مختلف و از سراسر جهان هستند.
فرمانبری:
یاران امام، به مولای خود عشق می ورزند و چون بنده ای گوش به فرمان از حضرت پیروی می کنند در انجام دستورات وی پیشی می گیرند. به فرموده پیامبر(صلی الله علیه و آله):
کرّاروُن مُجِدّونَ فی طاعته؛ سلحشورانی کوشا در پیروی اویند.
امام حسن عسکری(علیهالسلام) در آخرین روزهای عمر خود سخنانی خطاب به فرزندشان حضرت مهدی(عج) فرمودند و یاران او را این گونه توصیف نمودند:
...روزی را می بینم که پرچم های زرد و سفید در کنار کعبه به اهتزاز درآمده، دست ها برای بیعت تو، پی در پی کشیده اند. دوستان باصفا، کارها را چنان به نظم وترتیب درآورده اند که همچون دانه های درّ گرانبها که در رشته ای قرار گیرند... قومی به آستانه ات گردآیند که خداوند آنان را از سرشتی پاک و ریشه ای پاکیزه و گرانبها آفریده است.
دل هایشان از آلودگی و نفاق و پلیدی و شقاق پاکیزه است. در برابر فرمان های دینی فروتنند و دل هایشان از کینه و دشمنی پیراسته، رخسارشان برای پذیرش حق آماده و سیمایشان با نور فضل و کمال آراسته، آیینِ حق را می پرستند و از اهل حق پیروی می کنند.

در مورد فلسفه و حکمت غیبت آخرین حجت خدا سخنان بسیاری گفته شده و احتمالات متعددی مطرح گشته است. اما شاید این احتمال که فلسفه غیبت آزمودن مؤمنان و تمیز و تشخیص مدعیان دروغین پیروی از ولایت و منتظران از ولایت مداران واقعی و منتظران راستین است، از دیگر احتمالات پذیرفتنی تر و نزدیک تر به واقع باشد.
کلاس درسی را در نظر بگیرید که آموزگار آن برای آزمودن دانش آموزانش دقایقی کلاس را ترک گفته اما دورادور نظارهگر آنان است. آنچه او مشاهده میکند چه خواهد بود؟ گروهی از دانش آموزان غیبت از آموزگار سوء استفاده کرده و به آزار و اذیت دیگر همکلاسیها پرداختهاند؛ گروهی دیگر با شیطنتهای کودکانه خود همه کلاس را به هم ریختهاند؛ عدهای دیگر با حسرت تمام چشم به فضای بیرون از کلاس دوخته و تماشاگر دانش آموزانی هستند که در حیات مدرسه مشغول جست و خیزند؛ برخی از دانش آموزان هم فرصت را غنیمت شمرده و به انجام تکالیف عقب مانده خود مشغولند.
قطعا به هنگام حضور دوباره آموزگار به کلاس و اطلاع دانش آموزان از این که او دورادور همه آنها را زیر نظر داشته است، آنهایی که وقت خود را با شیطنت و بازیگوشی به هدر داده اند بسیار شرمنده خواهند شد.
جهان عصر غیبت نیز همانند همین کلاس درس است. کلاسی که در ظاهر استاد در آن حضور ندارد. اما حرکات و سکنات هیچیک از دانش آموزانش از نگاه تیزبین استاد دور نیست و همه آنها باید به هنگام ظهور پاسخگوی شیطنتها یا بازیگوشیهای خود باشند.
شاید بیان کلامی از امام عصر(عج) برای درک بهتر آنچه گفته شد مؤثر باشد. آن حضرت در یکی از توقیعات خود میفرماید:
فلیعمل کلّ امری ء منکم بما یقرب به من محبتّنا و لیتحنّب ما یدنیه من کراهتنا، و سخطنا، فإنَّ أمرنا بغتة. فجاءة حین لا تنفعه توبة، ولا ینجیه من عقابنا ندم علی حوبة. (طبرسی، الإحتجاج، ص495؛ بحارالانوار، ج53، ص176، ح 7)؛ پس هر یک از شما باید آنچه را که موجب دوستی ما میشود پیشه خود سازد و از هر آنچه که موجب خشم و ناخشنودی ما میگردد، دوری گزیند؛ زیرا فرمان ما به یکباره و ناگهانی فرا میرسد و در آن زمان توبه و بازگشت برای کسی سودی ندارد و پشیمانی از گناه کسی را از کیفر ما نجات نمیبخشد.
آری، همه ما در آزمونی بزرگ واقع شدهایم. آزمونی که اگر از آن سربلند بیرون آییم برترین مردم همه روزگاران خواهیم بود. (بحارالانوار، ج52، ص122، ح4) و اگر از عهده آزمون برنیاییم فردای ظهور باید در برابر حجت خدا پاسخگو باشیم. پس بیاییم از همین امروز و پیش از آنکه واقعه ناگهانی ظهور فرا رسد خود را برای پاسخگویی در برابر امام عصر(ع) آماده کنیم؛ چرا که فردا خیلی دیر است.
راستی! چرا هیچ از حج برگشته ای، پیام تو را برای ما نمی آورد؟ چرا روزنامه ها خبری از تو نمی نویسند؟ چرا دیگر ندبه ها، حال و هوای ظهور ندارند؟ چرا حس نمی کنیم که در چند قدمی ما ایستاده ای و نگاهمان می کنی؟
بامداد آدینه که با جاری اشک، هم رکاب با ندبه و از خود بی خود، در افق های انتظار گم می شوی، گمان می کنی همین امروز، خورشید ظهور، طلوع می کند.
رویای سبز ظهور را که پیش چشم می بینی، دل نگران تر می شوی. هرچه از روز می گذرد، آفتاب روزمره کم رنگ تر می شود و خیال آمدن آفتاب عدالت هم کم رنگ تر.
تا جایی که آسمان در کشاکش ماندن و رفتن آفتاب، به خون می نشیند، و این یعنی غروب. غروب های جمعه هم که سال هاست رنگ دلتنگی دارند. رنگی به نشان غربت؛ و تو در این غروب های همیشه، سراغ سمات می روی؛ دامن یاسین را می گیری و وقتی به آفتاب سلام می کنی، گرم می شوی و تازه در این حال و هواست که فریاد امان از جدایی سر می دهی؛ دوبیتی های درد می خوانی و غزل غزل می گریی.
حس می کنی در و دیوار سیمانی و هوای دود گرفته شهر، راه نفس را بر تو بسته است. حس می کنی باید به روستای فطرت پناه ببری و به آغوش خدا برگردی. باید از غم عشق، رسم مجنون پیشه سازی و سر به کوه و بیابان بگذاری و آهوانه، خون دل بخوری.
از کدام درد بگویم و از کدام زخم بنالم؛ وقتی تمام گستره آسمان را ماهواره های گناه پر کرده است. وقتی چشمه ها به مرداب می مانند و هیچ زلالی ندارند، باورم به ظهور بیشتر می شود. گمانم به این که تو می آیی، دلم را به شوق وا می دارد؛ هرچند نه دستی به پای آمدنت بلند می شود و نه اشکی برای ظهورت جاری.
راستی! چرا هیچ از حج برگشته ای، پیام تو را برای ما نمی آورد؟
چرا روزنامه ها خبری از تو نمی نویسند؟ چرا دیگر ندبه ها، حال و هوای ظهور ندارند؟ چرا حس نمی کنیم که در چند قدمی ما ایستاده ای و نگاهمان می کنی؟
آهنگ غم، تنها موسیقی این سال های خالی از توست. سال هایی که سرخی غروب هایش، حس مرگ در رگ هایمان جای می کند.
این روزها، هیچ گوشی برای شنیدن فریادهای زنجیر شده مظلومان به چشم نمی خورد و هیچ دستی برای گره گشایی، از دل غنچه های دربند برنمی خیزد.
نقطه پایان این روزهای سیاه تر از شب، کجاست؟ خوش آن هنگام که پشت به دیوار کعبه کنی و فریاد «انا بقیه الّه» ات، گوش عالمی را نوازش دهد. خوش آن لحظه موعود که با آمدنت، قفس ها بشکند و کبوتران در آسمان رهایی بال کشند.
همه واژه هایم، نذر شاعرانی که می خواهند برای خال هاشمی تو بلندترین مثنوی ها را بسرایند. همه دلم، پیشکش عارفانی که تنها در خانقاه عشق تو سماع می کنند.
برگرد، ای شاه بیت غزل هستی! عاشقی شیوه دو چشمان توست؛ چشمانی که شور زندگی را در نگاه زمین، روشن می کند.
موعود! ما نمک گیر توییم. سال هاست که خانه به دوشی بر پیشانی تقدیر ما حک شده است. سال هاست که خراب توییم.
سال هاست که زندگی مان نقش بر آب است. برگرد تا باران حضورت بر پنجره های ماتم زده، طراوتی دوباره بپاشد. برگرد تا درختان به احترامت، قیام کنند ای بالا بلند!
به روز واقعه، تابوت ما ز سرو کنید که مرده ایم به داغ بلند بالایی
بیا و ببین، بی تو چگونه در خویش می شکنیم؛ چگونه در آتش تشویش می سوزیم! برگرد و ببین که کویر دست های سوخته اهالی زمین، عطش باران عدالت تو را دارد. برگرد تا پرندگان، افق در افق اوج بگیرند و آفتاب، بی دریغ، گرما ببارد و زمین سراسر سبز گردد.
برگرد تا جمعه های بی تو، رنگ بیهودگی به خود نگیرد. برگرد و ببین که در کوچه پس کوچه های انتظار، شرقی ترین ترانه قرن را برای اشراق نگاه تو می سرایم.
مولا! دنیا خرابه ای است که هر شب، خواب آبادانی می بیند و ناجیان جهان، حالا در اندیشه آبادانی ماه و مریخ اند؛ انگار نباید جهان روی آرامش ببیند.

وقتی نگاهم می کنی، چندین ستاره در قلبم طواف می کنند و هنگامی که از من روی برمی تابی، حرف هایم منجمد می شوند.
اگر روزی نام تو در کنار نامم بنشیند، غزلی خواهم شد که حافظ بر آن رشک ببرد.
اگر نگاهم کنی، دنیا را در قایقی می نشانم و به سمت لبخند تو پارو می زنم. اگر نگاهم کنی، دلم را به آبی چشمانت گره می زنم و آسمان را به هیچ کس نمی فروشم. مبادا روزی بیاید که در انتظار تو نباشیم. مبادا روزی قسمت مان شود که بی اندیشه تو راه برویم و نفس بکشیم!
اگر آسمان بر همین شیوه بچرخد، دیگر هیچ پرنده ای جرات پرواز نمی یابد. اگر تبرداران قسم خورده عالم، این گونه جان درختان را بگیرند، دنیا می ماند و برهوتی گمشده در سراب. این جا هیچ ستاره ای پلک نمی زند، هیچ چشمه ای حوصله جاری شدن ندارد و هیچ دلی برای عدالت نمی تپد.
دیروز، عدالت را به سوگ نشستیم و امروز، ایمان را به مویه، و فردا... . با این همه، نمی دانم آیا فصل پنجم زمین، رویای شیرین گام های تو را، بر دوشش حس خواهد کرد؟!
نمی دانم با کدام جمعه از راه می رسی؟ از کدام راه می آیی؟ آخرین غروب زمین، چه زمان، با طلوع نگاه تو رنگ خواهد باخت؟ چه وقت عدالت، با تکیه بر دست های حیدری تو، کمر راست خواهد کرد؟
تا به کی ذوالفقار در نیام چشم انتظاری خواهد سوخت؟ تا به کی کعبه به شوق طوافت، حیران و سینه چاک، خواهد چرخید؟ چه زمان اندوه، بساط خود را از بقیع جمع خواهد کرد؟

ساعت خون خواهی حسین (ع)، در کدام نقطه زمان، فاش می شود؟ حق های لگدکوب شده، چه وقت از حلقوم ستم بیرون کشیده خواهد شد؟ کدام قاصدک، با مژده وصل، ما را به پایکوبی و دست افشانی خواهد کشاند؟ در هنگامه ای که دستی، برای دستگیری افتادگان نمی بینیم، در روزگاری که قبرستان ها آبادترین نقطه زمین اند و کوچه ها، بن بست های تکراری، در فصلی که ابرهای سیاه سترون، فضای آسمان را به اشغال در آورده است، در دنیایی که مرگ، دندان تیز کرده خود را به رخ می کشد و عدالت، در زیرزمین سازمان های غبارگرفته بین المللی حقوق بشر، مدفون شده است، پاسخ این همه پرسش با کیست؟
اگر هنوز رمقی جان، در تن فرسوده زمی نباقی است، تنها به امید صبح ظهور است. اگر هنوز دست هایی چند، به نشانه تسلیم در پیشگاه شیطان، بالا نرفته است، به پشتگرمی این باور است که: روزی سوار بر سپیده می آیی.
می آیی تا خواب های تعبیر نشده را به روشنایی صبح پیوند بزنی.
می آیی تا تاوان بغض های فرو خورده هزاران ساله را بگیری.
می آیی تا کار نیمه تمام هزاران پیامیر را یکسره کنی.
می آیی تا پرچم سبز و سرخ محمد (ص) و علی (ع) را بر بام هستی برافشانی.
چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان
دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست
کجایی ای سایه سار دوستان و در هم شکننده دشمنان؟ ما غریبیم در دنیایی سرشار از فریب؛ در دنیایی که هرچه خوبی، رنگ باخته است. کوله بار اندوه بر پشتمان، سنگینی می کند.
حرف های در گلو مانده، فراوان داریم اما مجال گفتن دست نمی دهد.
هیچ گوشی نیست تا سفره دل در پیشگاه آن بگستریم. هیچ شانه ای نیست تا تکیه گاه اشک های هزار ساله مان باشد. در جهانی نفس می کشیم که جز آه، سهمی از آن نداریم.
تنها سوختن و دم برنیاوردن، سرنوشت سال های بی توست؛سرنوشتی که راه رهایی از آن، قیام توست. ای خوب! برگرد؛ برگرد و زنده بودنمان را به زندگی پیوند بزن.
چه ناگوار است همه را دیدن و تو را ندیدن.
صد چمن خون دادیم، خون بهامان با توست.
ثانیهها در تپشند ، التهابی مهیج و شوقی شیرین در پیكر كوچكشان میجوشد. در گذر از لحظهها كند می لغزند و شتاب همیشه را ندارند.
تعدادشان به عدد منتظران زمینی و آسمانی است ، هر كدام در سینهای میتپند و شرار شوق را در فضا میافشانند.
گرمای جانبخشی است. از لحظه هبوط آدم تا همین لحظه ، همه در این انتظار جان دادهاند. غرش غمگین ابرها و شتاب شورانگیز قطرهها در رسیدن به خاك ، گردش خستگی ناپذیر و بی تأمل افلاك ، ذره ذره عطرهایی كه هر صبح، شور و شعف را به سینهها میریزند، شاخههایی كه هر بهار از دل ساقهها می رویند و.... همه به این شوق ،شوریده و حیران ، زمان را سپری میكنند .
چه جانكاه است ، نیایش ملكوت و دعای ناسوت ، چه دیر به ثمر مینشیند . بارالها!
نغمهها در گلوها میمیرند و نالهها در سینهها به سردی میگرایند . روح عاصی انسان در یأسی مرگبار، دست و پا میزند. كام تشنه كودكان یتیم میسوزد. سایههای عدالت ، گمگشتههای هزار ساله آنهایند.
بشر در حصار سیمان و آهن و دود ، با سرعتی دیوانه وار ، سرگشته میچرخد . چه میخواهد؟ در پی كدام پناه ، واله و سرگشته زمان را سپری میكند؟ آنقدر در روزمرگی مدفون است كه ماورای ماده برایش افسانه جلوه مینماید.
وجودی كه ریشه و اساس هستیاش را در ملكوت اعلی بجا گذاشته است و این لباس پوسیده و بی مقدار را چند روزی به عاریت گرفته تا روح خود را برای لقای دوست، جلا دهد، چه غافل و بی خیال در بیغوله مادیات و در لایههای متعفن شهوات جا خوش كرده است .
ولی ....
فصل بیداری فرا رسیده است. ماده پرستان و مادی گرایان در تلاشی نه چندان موفق ، چند قرن جولان داده و ذهن نسیان پذیر بشری را در هاله ایدئولوژی به ظاهر عقلانی خویش به خوابی ابدی (به خیال خویش ) فرو بردهاند.
اما خیزشهای فكری و انقلابی در دهههای انتهایی قرن بیستم و بیداری عمومی آغاز قرن بیست و یكم ،افق دیگری را فراروی بشر گشوده است.
جهان تشنه معنویت، خسته از شهوات و شهوت پرستی در پی آفتابی به بلندای ابدیت است تا روح زنگار بستهاش را ، در نور پاكش صیقل دهد.
ثانیهها در تپشند ، التهابی مهیج و شوقی شیرین در پیكر كوچكشان میجوشد. در گذر از لحظهها كند می لغزند و شتاب همیشه را ندارند.
تعدادشان به عدد منتظران زمینی و آسمانی است ، هر كدام در سینهای میتپند و شرار شوق را در فضا میافشانند.
گرمای جانبخشی است. از لحظه هبوط آدم تا همین لحظه ، همه در این انتظار جان دادهاند. غرش غمگین ابرها و شتاب شورانگیز قطرهها در رسیدن به خاك ، گردش خستگی ناپذیر و بی تأمل افلاك ، ذره ذره عطرهایی كه هر صبح، شور و شعف را به سینهها میریزند، شاخههایی كه هر بهار از دل ساقهها می رویند و.... همه به این شوق ،شوریده و حیران ، زمان را سپری میكنند .
چه جانكاه است ، نیایش ملكوت و دعای ناسوت ، چه دیر به ثمر مینشیند . بارالها!
نغمهها در گلوها میمیرند و نالهها در سینهها به سردی میگرایند . روح عاصی انسان در یأسی مرگبار، دست و پا میزند. كام تشنه كودكان یتیم میسوزد. سایههای عدالت ، گمگشتههای هزار ساله آنهایند.
بشر در حصار سیمان و آهن و دود ، با سرعتی دیوانه وار ، سرگشته میچرخد . چه میخواهد؟ در پی كدام پناه ، واله و سرگشته زمان را سپری میكند؟ آنقدر در روزمرگی مدفون است كه ماورای ماده برایش افسانه جلوه مینماید.
وجودی كه ریشه و اساس هستیاش را در ملكوت اعلی بجا گذاشته است و این لباس پوسیده و بی مقدار را چند روزی به عاریت گرفته تا روح خود را برای لقای دوست، جلا دهد، چه غافل و بی خیال در بیغوله مادیات و در لایههای متعفن شهوات جا خوش كرده است .
ولی ....
فصل بیداری فرا رسیده است. ماده پرستان و مادی گرایان در تلاشی نه چندان موفق ، چند قرن جولان داده و ذهن نسیان پذیر بشری را در هاله ایدئولوژی به ظاهر عقلانی خویش به خوابی ابدی (به خیال خویش ) فرو بردهاند.
اما خیزشهای فكری و انقلابی در دهههای انتهایی قرن بیستم و بیداری عمومی آغاز قرن بیست و یكم ،افق دیگری را فراروی بشر گشوده است.
جهان تشنه معنویت، خسته از شهوات و شهوت پرستی در پی آفتابی به بلندای ابدیت است تا روح زنگار بستهاش را ، در نور پاكش صیقل دهد.
اين شرافت به گونهاي بود كه زماني كه آن حضرت در مقابل منزل مينشستند، مردم جمع شده و مبهوت تماشاي ايشان ميشدند.
بر اساس روايات و احاديث، امام حسن (ع) در زمان خود عابدترين و زاهدترين مردم روزگار بود و اين در احوالات ايشان در موقع وضو و نماز و عبادت قابل بررسي است.
سخاوت و حلم آن حضرت مورد توجه قرار دارد آن حضرت در رسيدگي به حال فقرا آنچنان اهتمام داشت كه در برخي مواقع آنچه از درهم و دينار در اختيار داشت به فقيري كه به او رجوع كرده است ميداد.
امام حسن (ع) با نگرش واقعبينانهاي كه نسبت به شرايط سياسي و اجتماعي عصر خود داشت، مصلحت را در صلح با معاويه دانست تا هم دين اسلام باقي بماند و هم از خونريزي زياد بين مسلمانان و اختلاف بين آنها جلوگيري كند.
صلح امام حسن (ع) مقدمه و زمينهساز واقعه عاشورا بودهمانگونه كه پيامبر اكرم (ص) فرمودهاند، اين حوادث به يكديگر مانند حلقههاي زنجير پيوسته هستند.
ارزش صلح امام حسن (ع) كمتر از عاشوراي امام حسين (ع) نيست، ولي اين اتفاقات و حوادث در مقاطع مختلف تاريخي بايد روي ميداد تا اسلام حفظ شود.

تولّد حسین، تولّد خون است:
آی فهمیده های طریقت جانبازی! غیرت های با شكوه خاك! زیباترین زخم های زمین!بیائید می خواهیم، به جشن تولّد عاشورا برویم!
چشم های تیرخوردهء خود را برگیرید؛ دست های اُفتادگی خویش را بردارید؛ زیباترین زخم های ممكن را دربركنید؛ بیائید برویم.
یا ابا عبدالله! ای برادر زینب!
آن كه می خندد، هنوز، مَقْتَل غیرت تو را نشنیده است! آن روز ـ در آن بی آبی ـ تو مگر چه گفتی، كه تمام زالوها ـ به یكباره ـ بر سر خون تو، اتّفاق كردند؟!
بگذار برای این زیباترین زخم های كائنات بمیرم! شما را به خدا بس كنید! من هم می دانم كه برای "تولّد" مرثیه نمی خوانند...
امّا، "مرثیه جانبازی" شادمانْترین مرثیه جوانمردی است.آی چشم های تیرخورده قدری "نگاه" به من بدهید! ...

متاسفانه شفاعت، این حقیقت ارزنده بر اثر برخى برداشتهاى غلط به گونهاى معرفى شده كه گویا شفاعت نوعى مداخله در كار خداوند است و شفاعت كنندگان به گونهاى قصد توجیه كردن اعمال خلاف افراد را دارند و گروهى را از مجازات نجات مىدهند كه عدالت الهى در صدد انتقام گرفتن از آنان بوده است. و اینگونه تفسیر سوء موجب آن مىشود كه افراد به امور خیر و كمالات كمتر گرایش یابند و از سوى دیگر جرات خلافكارى در آنان تقویت شود و جامعهاى كه چنین تصورى از شفاعت دارد مورد تایید اهلبیت نمىباشد. به علاوه مسلمانـان اگـر با چنین نگرشى پیش روند به انسانهایى سست اراده تبدیل مىشوند و براى پذیرش ذلت آمادهترند و عقب افتادگى آنان مسلم است.
از مفاسد خطرناك این برداشت بد؛ دستاویزهایى است كه براى دشمنان اسلام فراهم مىكند تا آنان با حملات خویش به اعتقادات چنین جوامعى به مقصد خویش برسند كما این كه فرقه منحط وهابیت به این اصل مسلم اسلامى تاخته و چون ماهیت حقیقى آن براى وهابیان روشن نیست یا به دلیل بیمارى درونى و خصوصیت كینهتوزى كه دارند نمىخواهند مفهوم واقعى آن را درك كنند.
شفاعت برنامهاى نیست كه همه عاصیان را بدون هیچ گونه قید و شرطى نجات دهد و در بعضى، مایههاى جرات به خلاف را قوت بخشد، رسول اكرم صلی الله علیه و آله فرمودهاند: مومن كسى است كه اطاعت و اعمال خوب، وى را شاد نماید و اعمال گناه محزونش كند و اگر فردى از نافرمانى در برابر خدا نترسد و در حین ارتكاب معاصى هیچگونه بیمى به دل راه ندهد او را نمىتوان در زمره اهل ایمان محسوب نمود و چنین فردى به شفاعت نایل نمىگردد
برخى شاید چنین تصور كنند كه روز رستاخیز شافعان راستین الهى گناهكاران را زیر بال و پر شفاعت خود قرار خواهند داد و همه آنها از حوزه معنویت و نورانیت شافعان برخوردار شده و در كانون وجود آنها جهشى به سوى پاكى پیدا خواهد شد ولى به تعبیر آیة الله جعفر سبحانى آنان در این اندیشه سخت در اشتباهند، زیرا شفاعت شافعان واقعى از آن كسانى است كه در روح و روان آنان نیروى جهش به سوى كمال و پاكى باشد، ولى كسانى كه در سراسر وجود آنان نقطه قوت و كمالى پیدا نمىشود هرگز نورانیت شافعان وجود تاریكشان را روشن نخواهد كرد

عید همگان
حضرت امام خمینی رحمه الله، عید غدیر خم را که کاشتن بذر ولایت در جان همه مسلمانان است، مختص گروه خاصی نمیدانست و در این باره میفرمود: «امروز که روز عید غدیر است، از بزرگترین اعیاد مذهبی است. این عید، عیدی است که مال مستضعفان است، عید محرومان است، عید مظلومان جهان است، عیدی است که خدای تبارک و تعالی به وسیله رسول اکرم صلی الله علیه و آله برای اجرای مقاصد الهی و ادامه تبلیغات و ادامه راه انبیا، حضرت امیر علیه السلام را منصوب فرمودند».
ارزش مولا علی علیه السلام
حضرت امام خمینی رحمه الله معتقد بود که بزرگیِ عید غدیر، از وجود با برکت علی علیه السلام است و میفرمود: «مسئله غدیر، مسئلهای نیست که بنفسه برای حضرت امیر یک مسئله ای پیش بیاورد؛ حضرت امیر مسئله غدیر را ایجاد کرده است. آن وجود شریف که منبع همه جهات بوده است، موجب این شده است که غدیر پیش بیاید. غدیر برای ایشان ارزش ندارد؛ آنکه ارزش دارد، خود حضرت است که دنبال آن ارزش، غدیر آمده است. خدای تبارک و تعالی که ملاحظه فرموده است که در بشر بعد از رسول اللّه کسی نیست که [آنچه] دلخواه است انجام بدهد، مأمور میکند رسول اللّه را که این شخص را که قدرت این معنا را دارد که عدالت را به تمام معنا در جامعه ایجاد کند و یک حکومت الهی داشته باشد، این را نصب کن».
الگوی حکومت اسلامی
همه حکومتها به الگو و نمونه نیاز دارند تا بر اساس آن، رابطه بین حاکم و مردم مشخص شود و حکومت، وظایف خود را به درستی انجام دهد. حضرت امام خمینی رحمه الله بر این عقیده بود که غدیر، الگوی حکومت اسلامی را معیّن کرد. ایشان در این باره میفرمود: «روز عید غدیر، روزی است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تکلیف حکومت را معیّن فرمود و الگوی حکومت اسلامی را تا آخر تعیین فرمود که حکومت اسلام، نمونه اش عبارت از یک همچو شخصیتی است که در همه جهات مهذّب، در همه جهات معجزه است. و البته پیغمبر اکرم این را میدانستند که به تمام معنا کسی مثل حضرت امیر علیه السلام نمیتواند باشد، لکن نمونه را که باید نزدیک به یک همچو وضعی باشداز حکومت ها، تا آخر تعیین فرمودند».
جهان امروزی، جهان اختلاف و نزاع و درگیری بین انسان هاست. از همین رو باید با پیدا کردن اشتراکات جهانی و تمرکز بر روی آن، قدری از التهابات کاست.
یکی از اشتراکات مهم بین بسیاری از انسان ها، دین دار بود آن هاست. امروزه بسیاری از انسانها را پیروان ادیان الهی تشکیل میدهند. در میان ادیان آسمانی، اسلام، مسیحیت و یهودیت، ادیانی ابراهیمی هستند و انعکاس مقام والای توحیدی حضرت ابراهیم (علیه السلام) را میتوان به وفور در قرآن و حتی تورات و انجیل هم مشاهده کرد. لذا ما میتوانیم حضرت ابراهیم (علیه السلام)را پدر مشترک و مرکز تجلیگاه دین الهی و وسیله ی نزدیکی و اتحاد با یکدیگر قرار دهیم.
به عنوان نمونه، خداوند در قرآن کریم درباره ی ایشان میفرماید:
"(به یاد آورید) زمانی که پروردگار ابراهیم، او را با کلماتی آزمایش فرمود و او از عهده ی همه ی آنها بر آمد، خداوند فرمود من تو را برای مردم امام قرار دادم ..."(البقرة/124)
همچنین در تورات آمده:
"...و خداوند به ابراهیم چنین گفت: پیمان من با تو این است که پدر جمهور امت ها(2) بوده باشی ..."
و همچنین در انجیل حضرت عیسی (علیه السلام)خطاب به قوم خود میفرماید: "... پدر شما ابراهیم با دیدن دوران من خوشحال شد ..."
لذا اگر ما پیروان ادیان آسمانی بتوانیم در شخصیت و دین فطری و الهی که به وسیله ی حضرت ابراهیم (علیه السلام)مطرح شده است، تفاهم به وجود آوریم، قطعا میتوانیم با یکدیگر همزیستی مسالمت آمیزی داشته باشیم.
به طور مثالی عملی برای بهره گیری از این اشتراک و همزیستی مسالمت آمیز، قرآن کریم درباره ی آن حضرت میفرماید: "او انسانی کاملا راستگو و راست کردار بود."(مریم/41)
از این توصیف، ما میتوانیم این قضیه را به عنوان قانون و اصل مشترک دینی خودمان بپذیریم که همگی باید راستگو و راست کردار باشیم.
اما مگر ابراهیم خلیل پروردگار، چه کرده بود که چنین جایگاهی در تاریخ بشریت پیدا کرد؟! باز هم در این زمینه با مراجعه به کتب آسمانی و تاریخ متوجه میشویم ایشان در طول حیات خویش بارها مورد آزمایشهای گوناگون الهی قرار گرفت و از همگی آنها سربلند بیرون آمد. یکی از آن آزمایشهای عظیم الهی که ابراهیم خلیل الرحمان از عهده ی آن هم برآمد و به مقام امامت نایل گشت، ذبح جگرگوشه ی خویش، یعنی اسماعیل (علیه السلام)بود. اعطای اسماعیل (علیه السلام)به ابراهیم (علیه السلام)از طرف خدا خود آزمایش دیگری بود که در سن پیری به آن حضرت عطا شده بود. اما با وجود این و علیرغم علاقه ی شدید ابراهیم (علیه السلام)به اسماعیل (علیه السلام)، او لحظهای در اجرای فرمان پروردگار خویش درنگ نکرد. ولی تقدیر خداوند، غیر از این بود و چاقوی اطاعت الهی گلوی اسماعیل را ندرید.
باری از آن هنگام، این روز از طرف خدا برای همگان عید اعلام شد. عید قربان، عید اطاعت محض بنده در برابر مولای خویش است. بنابراین فقط مختص ما مسلمانان نیست. زیرا همه بنده ی اوییم و او مولای همه ی ما و ابراهیم (علیه السلام)هم از جانب او محل اشتراک و پدر ماست. پس همه ی عالمیان باید جشن قربان بر پا کنند ...
برگرفته از:
تکاپوی اندیشهها (جلد 1)"، تألیف: مرحوم علامه محمد تقی جعفری
حج، چشمهای است جوشان، که هر که از آن نوشید، تشنهتر شد، هر که حلاوت آن را یافت، شیفتهتر گشت و هر که چهره جان در زمزم معارفش شست، پاکدل شد. حج، کتابی است که هر که با الفبای عشقش آشنا شد، دل به آن سپرد و هر که اوراقی از رموز و اسرارش را با سرانگشت تدبّر ورق زد، مشتاق به پایان بردن این صحیفه عرفان گردید.
هر که نگاهی به سطرهای این کتاب یقین افکند و نظر بر خط نوشتههای این «بیتالمعمور» داشت، بذر معرفت در اندیشه و دل کاشت. حج، خانهای است که هر که چند صباحی رحل اقامت در آن افکند و هر که چند روزی بار سفر به سوی آن کشید و لذت آرمیدن در سایه معنویت بیت خدا را چشید، رنج سفر فراموش کرد و آنجا را خانه خود، خانه خدا و خانه مردم یافت، و به راستی هر که مقیم این خانه شد، مقام یافت و هر که ساکن این حریم گشت به سکون نفس رسید.
مدرسه بندگی
حج، چونان درختی است که اگر دست نیاز به شاخههای کرامتش بیاویزی، و اگر دامن طلب زیر این شاخه طوبی بگستری، دامن دامن حکمت و نور، بهره میبری. خنکای یقین را در سایه درخت پرشاخه حج حس میکنی، و اگر پنجه به سر شاخههای پربارش فراز بری، میوههای تازه ایمان و نور و حضور میچینی. بازاری است حج، که هر که با نقد خلوص پای بدان نهد، کالای عبودیت نصیبش میشود، و هر که بیتوشه باور به آنجا رود، تهیدست باز میگردد. مدرسهای است حج که کتاب و دفترش «عمل» و «تزکیه» است. سازندهاش ابراهیم و اسماعیل و جبرئیل است و بنیانش تقوا. آن که در این مدرسه نام نویسد، باید مشق بندگی را خوب بنویسد و خط خلوص را زیبا نگارد و تکلیف طاعت را در کلاس مناسک، به دقت و کمال و تمام انجام دهد.
شناخت عمیق حج
حج، چشمه فیّاض الهی، حقیقتی توحیدی و رکنی اساسی از احکام حیاتبخش اسلام است. این عبادت، با زوایایی گسترده و ژرف و احکامی پر راز و رمز ـ که هر یک بیانگر نمادی پیدا و پنهان هستند ـ پرشکوهترین فریضه دینی را رقم میزند. حج در چهره نمادین خود، مجموعهای از اعمال خاص با ترکیب و هیئت اجتماعی منظم و دقیق، همراه با رعایت آداب و دستوراتی ویژه را تشکیل میدهد. در ورای این مناسک و حرکات منظم، جلوههای شکوهمندی از آموزههای زندگی ساز و رمزهای درسآموز نهفته است. این تکلیف مقدس در ابعاد بسیار گسترده، محفل تفسیر و تحلیل و نیازمند رمزگشایی و راز گویی است. از این رو، همه متفکران و حقیقت جویان اسلامی، بر شناخت دقیق زوایای حج و عمل بر باطن عمیق آن تأکید کردهاند، و درک درست اهداف و بهره مندی شایسته از رهآوردهای گرانسنگ آن را، وظیفه همه مسلمانان داشتهاند.
به کششهای درونیات فکر کرده ای؟ این که اگر مهار نشود به سقوط میکشاندت!
به دلت فکر کردهای که هم میتواند جلوهگاه معرفت و محبت خدا باشد و هم پایگاه ابلیس
به این فکر کردهای که اگر قلعه دلت به تصرف شیطان در آید، خواستههایش مهار ناپذیر است
هر آنچه دیده بیند دل کند یاد ...
بعضیها امیر نفساند و بعضیها اسیر نفس!
آن که امیر نفس است، عنان خود به دست این نفس سیری ناپذیر نمیدهد و آن که اسیر نفس...
... به شیطان سواری میدهد.
پس رحمت خدا بر کسی که خود را از شهوات برهاند و هوای نفس خود را مهار کند
فَرَحِمَ اللهُ امرَءا نَزَعَ عَن شَهوَته وَ قَمَعَ هَوی نَفسه1
و این نفس دشمن خانگی توست، دشمن داخلی ...
اما دربان دلت که باشی، حتی این دشمن داخلی هم ناتوان میماند.
و تو هر کجا که باشی در محضر خدایی.
إحذَر اَن یَراکَ اللهُ عِندَ مَعصیَته وَ یَفقِدَکَ عَندَ طَاعَته فَتَکونَ مِنَ الخَاسرین2
پس بپرهیز از این دشمن خانگی، که خدا پیوسته مراقب و ناظر اعمال است و هیچ جای خلوت
و دور از قلمرو دید و علم او نیست!
وَ هُوَ مَعَکُم آینَ مَا کُنتُم3

بوی مهربانی خداوند فراگیر شده است؛ مهربانی از جنس روزهای آغاز آفرینش.
فرشتهها آمدهاند تا ما را به باغهای بیپرچین سعادت ببرند.
فرشتهها آمدهاند تا ملکوت را با نفسهای ما تاب دهند. کائنات، با لبهای ما به تسبیح مهربانی خداوند نشسته است. همه ذرات عالم از مهربانی شکل میگیرند و سلولهای مهربانی در روح و جسم تمامی اشیا رسوخ میکند.
عطر عید، روز را سرشار کرده است.
قلبم را به پیشواز آفتاب میفرستم تا با آفتاب جشن بگیریم این رحمت بزرگ را و ثانیههای امروز را از گلهای عطری که فرشتهها آوردهاند، استنشاق کنیم.
امروز از جنس روزهای معمولی نیست؛ امروز از جنس روزهای رستگاری است، از جنس روزهایی که درهای بهشت، چشم به راه ما میشوند، روزهایی که فرشتهها به استقبال آمدهاند؛ آمدهاند تا بالهایشان را فرش این مسافران خاکی کنند؛ مسافرانی که از ملاقات خالق برگشتهاند و نفسهاشان، عطر «توبه» میدهد.
امروز از جنس عیدهای خداوند است؛ روزی که خداوند، مهمانان گرامیاش را به دیدار هم میفرستد تا هوا تازه شود و آسمان حسد ببرد به این همه آسمان زمینی.
قلبم را به پیشواز آفتاب میفرستم تا با آفتاب جشن بگیریم این رحمت بزرگ را و ثانیههای امروز را از گلهای عطری که فرشتهها آوردهاند، استنشاق کنیم.

یادش بخیر آن روزها که در غروب سرد و محزون پاییزی، در کوچههای کبود شده از سرما، در خلوت و تنهایی، از مدرسه به جست و جوی وسعتبینشان شما میپرداختم، احساس میکردم با تمامی گمنامیتان، به پاکی انتظار و به لطافتبارانید . آنقدر بارانید که حتی بوتههای خار را نیز آبیاری میکنید . گاهی فکر میکردم خارتر از همه خارهای گلستان عشق شما هستم و این خجلتخط قرمزی بر افکار سبزم میکشید تا به خانه میرسیدم ... هرم و گرمای اتاق نفسم را حرارت میداد و مرا بی اختیار به سمتبخاری میکشاند، ولی تداعی تفسیر حدیثی از امام حسن عسکری (ع) در ذهن من که میفرمود: «مهدی جان! در شهر و در بین مردم منزل مگیر و در دشتها و میان کوهها ساکن شو» ، حتی فرصت تازه کردن نفس را هم از من میگرفت و برقی سبز مرا به سمت اتاق سرد و تاریک خودم میکشاند . دستم به طرف کلید برق میرفت اما دلم اجازه نمیداد . مطمئن بودم مرا در تاریکی بهتر میبینید . بر گنبد قدس سجادهام میایستادم و تکبیر میگفتم . همیشه حس میکردم قبلهام باید طاق دو ابروی شما باشد . کعبه بهانهای بود برای دیدارتان، خیلی دنبالتان گشتم در تاریکی و روشنایی در جمع و در خلوت، اما افسوس ... نشان از شما در هیچ کس ندیدم; مطمئن بودم تنها خورشید است که صبورانه غربت و مظلومیتتان را نظاره میکند و میسوزد، دلیل حرارتش نیز همین است .
هرگاه سیب سرخی مییافتم عطرش را به جان میخریدم; آنقدر میبوئیدمش که دیگر هیچ بویی دلخوشم نکند، چون شنیده بودم عطر سیب میدهید .

هرگاه سراغتان را از کسی، از بزرگتری میگرفتم به کودکیام میخندید و میگفت: آقا رفته برای دخترهای کوچولو عروسک بیاره، شادی بیاره، ستاره بیاره، و از شیرینی آمدنتان فقط یک شکلات نصیبم میشد . با خود میاندیشیدم عروسکی که میخواهید بیاورید چطور باید باشد که این همه سال آن را نیافتهاید، یا مگر ستارهها چقدر از ما دور هستند؟ معنی غیبتتان را نمیفهمیدم ولی خلاء وجودتان را همه جا احساس میکردم . حالا که 18 سال دارم میفهمم شما هدیهای بهتر از همه عروسک های دنیا برای من و برای همه دخترها میآوردید . اما دیدن این که خیلیها حتی جای خالی شما را هم احساس نمیکنند آزارم میداد . مگر آدمی چقدر میتواند خودش را فراموش کند . با ساختن داستان آمدنتان خودم را دلداری میدادم . اینکه آن روز حتما صدای بال فرشتگان را خواهم شنید . صدای شکستن شیشه ظلم و صدای تپش قلب شما که خون حیات را در شریانهای مرده زمین به حرکت وامیدارد . زمینی که سالها غیر از عطش فصل دیگری را تجربه نکرده و در بوم نقاشی فصلهایش جز رنگ خاکستری سفر بیبازگشت کاروان نیکان رنگ دیگری ندیده است . دلم برای زمین میسوزد اما برای خودم بیشتر که عمرم بی شما میگذرد و شما را هیچ اشارتی نمیبینم . دفتر خاطراتم که نامش را «کیمیا» گذاشتهام و برای شما در آن درددل کردهام تمام شده، اما دریغ که هرگز نشد آن را برایتان بخوانم .

جمعهها که برای رفتن به دعای ندبه به شوق دیدارتان میدویدم بارها زمین خوردم اما نیامدید تا زخم دستانم را نشانتان بدهم . فکر میکردم اگر مرا با این زخمها ببینید دلتان بیشتر برایم میسوزد . میدانستم مرا میبینید مثل پدری که زمین خوردن فرزندش را میبیند، اما در زندان غربت نمیتواند یاریش رساند . با این فکر درد خود را از یاد میبردم . همیشه نامتان را با خودم به همه جا میبردم فقط نامتان را . شبهای جمعه خوابم نمیبرد مبادا بیائید و نبینمتان، میاندیشیدم دیدار ما بعد از این همه سال چقدر تماشایی خواهد بود . چطور به استقبالتان بیایم که بدانید در دوریتان چهها کشیدهام . اما جمعه همه میآمدند جز شما . امید ناامیدم اجازه فکر دیگری نمیداد . میگفتم: خدایا! این بار چه گناهی او را از ما دور ساخت؟ بار سنگین یک هفته انتظار غروب جمعه بر گلویم مینشست و میمردم و زنده میشدم تا به خودم میباوراندم که این هفته هم نیامدید . بعد هم برایتان نامهای مینگاشتم، مینوشتم حالم خوب است اما هرگز به آن خوبی که مینوشتم نبود . دلم میخواستبوسهای با تمام وجود نثار پاهای خسته شما بکنم . قاصدکی مییافتم و به آن پیغام «دوستت دارم» ، «دلم برایت تنگ شده» ، «کی میآیی؟» میدادم و فوت میکردم اما گویی هرگز پیامهای من به شما نرسید . شاید قاصدکها نیز نتوانستند جای شما را پیدا کنند . مثل رودخانه که نامههایم را بیجواب بازمیگرداند .
مدتها به دنبال مرکز زمین گشتم اما حالا خوب میدانم مرکز زمین باید نقطه تلاقی نگاهها باشد با نگاه شما; شما برای من همیشه قهرمان مسافرت از خاک به افلاک هستید تا شاید مثل هر مسافری غروب جمعهای بازگردید و به ما یاد دهید که عشق یعنی شهادت در رکاب شما ای عزیزترین!
اندکی با تو بگفتم غم دل ترسیدم
که دل آزرده شوی ورنه سخن بسیار است
«انا اعطيناک الکوثر فصل لربک و انحر. ان شانئک هو الابتر»
نخستين مظهر و نشانهي کوثر که بر دامان پاک فاطمهي اطهر (سلام الله عليها) پا به عرصهي گيتي نهاد امام حسن عليه السلام بود. نشانهاي از تجلي مقدسترين پديدهاي که از خجستهترين پيوند برين انساني، نصيب حضرت محمد صلي الله عليه و آله، علي مرتضي عليه السلام و فاطمه زهرا (سلام الله عليها) گرديد. همان لؤلؤي که از برزخ دو اقيانوس نبوت و امامتبه ظهور پيوست ومعجزهي بزرگ «مرج البحرين يلتقيان، بينهما برزخ لا يبغيان، يخرج منهما اللؤلوء والمرجان» . را تجسم بخشيد و کلام خدا در کلمهي وجود چنين ظاهر شد. از نيايي الهام گير و پدري پيشوا، وارثي برخاکيان و جلوهاي برافلاکيان پديد آمد با وراثتي ابراهيمي، مقصدي محمدي، منهجي علوي، زهرهاي زهرايي که عصاي فرعون کوب موسي را در دست صلح آفرين عيسوي داشت و تنديس زندهي اخلاق قرآن بود و رايت جاودانگي اسلامي را در زندگي توام با مجاهده و شکيبايي تضمين کرد و بقاع امن و ايمان را به ابديت در بقيع شهادت بر افراشت و مکتبش از خاک گرم مدينه به همه سوي جهان جهتيافت و با همهي مظلوميتش در برابر سياهي و تباهي جبهه گرفت و به حقيقت اصالتبخشيد و مشعلدار گمراهان و زعيم ره يافتگان گرديد. حضرتش در بقيع بي بقعه; در جوار جدهي پدريش فاطمه بنت اسد، برادر زاده نازنينش امام سجاد عليه السلام و مضجع امام باقر و امام صادق عليهما السلام آرميده است.
امام حسن عليه السلام دوبار تمام ثروت خود را در راه خدا خرج کرد و سه بار دارايياش را به دو نصف کرده، نيمي را براي خود گذاشت و نصف ديگر را در راه خدا انفاق کرد
تولد و کودکي
فرزند گرامي رسول الله و نخستين نوهي او در مقدسترين ماههاي سال قمري يعني پانزدهم رمضان سال سوم هجرت چشم به جهان گشود.
امام مجتبي عليه السلام در دامان حضرت زهرا (سلام الله عليها) بزرگ شد. او از همان دوران کودکي از نبوغ سرشاري برخوردار بود وي با حافظهي نيرومندش، آياتي را که بر پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله نازل ميشد، ميشنيد و همه را حفظ ميکرد و وقتي به خانه ميرفتبراي مادرش ميخواند و حضرت فاطمه (سلام الله عليها) آن آيات و سخنان رسول الله صلي الله عليه و آله را براي حضرت علي عليه السلام نقل ميکرد و علي عليه السلام به شگفتي ميپرسيد: اين آيات را چگونه شنيده است؟ و زهراي مرضيه ميفرمود: از حسن عليه السلام شنيدهام.

ای روح دعا سلام مهدی
117۵بهار وخزان گذشت ونیامدی0سالهاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده وگرد وغبار هجران برآن سایه افکنده0
عمری است که برای آمدنت بی قرارم0 یابن الزهرا،ببین از فراقت سخت بارانیم0 ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند0
آقا جان!حیف نیست ماه شب چهادره پشت ابرهای تیره وپاره پاره پنهان بماند،حیف نیست دیده را شوق وصا ل باشد ولی فروغ دیده نباشد0
بیا وقرار دل بیقرارم شو0 بیا وصداقت آینه را به زلال آبی نگاهت پیوند بزن0 بیا تا سر به دامانت بگذارم وعقده های چندین ساله ام را باز کنم0 تو که معنای سبز لحظه هایی بیا تو که ترنم الطاف حق تعالی بیا0
بیا که از هجرت چون اسپندی بر آتشم0 یوسف فاطمه!کی طنین دلنواز انا بقیه ا000 تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید0 کی کعبه به خود می بالد وزمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد وجان در سعی وصفای نگاه تو محرم می شود ومناسک حج وقربان را بجای می آورد0 برای آمدنت تمام دلهای عشاق دنیا را به ضریح چشمهای قشنگ وعباس گونه ات گره زده ایم ودر مراسم اعتکاف شبهای فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم0 آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود وتو با ذوالفقار حیدر وسوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم0
بگذار صادقانه بگویم که کهانسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!آرزویی که برای بدست آوردنش تمام کلافهای عمرم را به بازار معشوق فروشان برده ام وخودم را در جرگه خریداران یوسف زهرا(س) قرار داده ام0
نازنینم!تو زیبا ترین دلیل برای شبهای قدر وشب زنده داریهای منی تو ضیاعین ودلیل امن یجیب منی 0

در غار حراء نشسته بود. چشمان را به افقهاى دور دوخته بود و با خود مى اندیشید. صحرا، تن آفتاب سوخته خود را، انگار در خنكاى بیرنگ غروب ، مى شست .
محمد نمى دانست چرا به فكر كودكى خویش افتاده است . پدر را هرگز ندیده بود، اما از مادر چیزهایى به یاد داشت كه از شش سالگى فراتر نمى رفت . بیشتر حلیمه ، دایه خود را به یاد مى آورد و نیز جد خود عبدالمطلب را. اما، مهربان ترین دایه خویش ، صحرا را، پیش از هر كس در خاطر داشت : روزهاى تنهایى ؛ روزهاى چوپانى ، با دستهایى كه هنوز بوى كودكى مى داد؛ روزهایى كه اندیشه هاى طولانى در آفرینش آسمان و صحراى گسترده و كوههاى برافراشته و شنهاى روان و خارهاى مغیلان و اندیشیدن در آفریننده آنها یگانه دستاورد تنهایى او بود. آن روزها گاه دل كوچكش بهانه مادر مى گرفت . از مادر، شبحى به یاد مى آورد كه سخت محتشم بود و بسیار زیبا، در لباسى كه وقار او را همان قدر آشكار مى كرد كه تن او را مى پوشید. تا به خاطر مى آورد، چهره مادر را در هاله اى از غم مى دید. بعدها دانست كه مادر، شوى خود را زود از دست داده بود، به همان زودى كه او خود مادر را.
روزهاى حمایت جد پدرى نیز زیاد نپایید. از شیرین ترین دوران كودكى آنچه به یاد او مى آمد آن نخستین سفر او با عموى بزرگوارش ابوطالب به شام بود و آن ملاقات دیدنى و در یاد ماندنى با قدیس نجران . به خاطر مى آورد كه احترامى كه آن پیر مرد بدو مى گزارد كمتر از آن نبود كه مادر با جد پدرى به او مى گذاردند.
نیز نوجوانى خود را به خاطر مى آورد كه به اندوختن تجربه در كاروان تجارت عمو بین مكه و شام گذشت . پاكى و بى نیازى و استغناى طبع و صداقت و امانت او در كار چنان بود كه همگنان ، او را به نزاهت و امانت مى ستودند و در سراسر بطحاء او را محمد امین مى خواندند. و این همه سبب علاقه خدیجه به او شد، كه خود جانى پاك داشت و با واگذارى تجارت خویش به او، از سالها پیشتر به نیكى و پاكى و درستى و عصمت و حیا و وفا و مردانگى و هوشمندى او پى برده بود. خدیجه ، در بیست و پنج سالگى محمد، با او ازدواج كرد. در حالى كه خود حدود چهل سال داشت .
محمد همچنان كه بر دهانه غار حراء نشسته بود به افق مى نگریست و خاطرات كودكى و نوجوانى و جوانى خویش را مرور مى كرد. به خاطر مى آورد كه همیشه از وضع اجتماعى مكه و بت پرستى مردم و مفاسد اخلاقى و فقر و فاقه مستمندان و محرومان كه با خرد و ایمان او سازگار نمى آمد رنج مى برده است . او همواره از خود پرسیده بود: آیا راهى نیست ؟ با تجربه هایى كه از سفر شام داشت دریافته بود كه به هر كجا رود آسمان همین رنگ است و باید راهى براى نجات جهان بجوید. با خود مى گفت : تنها خداست كه راهنماست .
|
|
رحلت عالم رباني مرجع عا ليقدر شيعيان جهان حضرت آيت االله بهجت به ساحت مقدس امام زمان ورهبر معظم انقلاب وهمه شيعيان جهان تسليت وتعزيت عرض مي نمايم . به اين بهانه گوشه اي از زندگاني نامه آن حضرت در ذيل براي علاقمندان وپيروان آن عزيز سفر كرده در ذيل مي آورم . شادي روح آنحضرت صلوات بر محمد وآل محمد (ص). | |
|
حضرت آية الله العظمى آقاى حاج شيخ محمد تقى بهجت (دام ظله) در اواخر سال 1334 ه ق در شهر فومن واقع در استان «گيلان» به دنيا آمد و هنوز شانزده ماه از عمرش نگذشته بود كه مادر را از دست داد . |



















